صبح در کوچه‌ی ما منتظر خنده‌ی توست

سلام

می نویسم آنچه را که مقدر باشد

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۷ سلام

بادمجان ، دخترم بهش می گفت بادومه

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۳ ب.ظ



- بادمجان ها را برای کوکو پوست می گرفتم و نمی دانم چه شد که به یاد یکی از همکاران افتادم و نمی دانم دلیلش چه بود و رفتم به گذشته روزی که هشت ماهه حامله بود و دیدمش روزی که به همراه همسر و دوبچه اش در بازار بود و روزی که خواهر شوهر فعلی‌اش (یکی دیگر از همکاران )از من برای داداش مهندسش خواستگاری کرد و بعد از دوبار رفت و آمد تصمیم گرفتم با آقای مهندس حتی حرف هم نزنم چون از لهجه اش خوشم نیامد و برای رو کم کنی هم که شده هفته بعد با همین خانوم همکاری که اول بحث یادش افتادم ازدواج کرد و امیدوارم که خوشبخت باشن و هستن حتما ...

من هم خوشبختم ... ولی به آرمان های آن دوران برگشتم و فقط خندیدم به خودم و گاهی احسنت هم گفتم  ...

- بعد که دو تخم مرغ را در دو دست گرفتم و به هم زدمشان فقط یکی از آنها شکست حالا فکر می کنم چرا همیشه یکی از آنها می شکند و البته می دانم در این خصوص جمله های فلسفی قبلا گفته شده من فقط به جنبه فیزیکی ماجرا اینبار نظر داشتم . ..

- همه را که با ادویه و نمک قاطی کردم گفتم شاید بهتر باشد کمی مایع بماند تا مواد داخل ان با هم بیشتر کنار بیایند و شاید مزه اش بهتر شود ....

....

بقیه افکار هم بماند به حساب گیج بودن ساعت پنج و نیم صبح ...

مدرسه ها وا شده 


۹۴/۰۷/۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
م . الف گندم

نظرات  (۲)

۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۹ یک عدد مامان
سلام مینی ما☺
پاسخ:
سلام مامان خوش اومدی
سلام 

خانه جدید مبارک! امید که خاطرات خوبی از اینجا داشته باشید 
پاسخ:
سلام خوش اومدید 
من هم امیدوارم ، رانده شدن حس بدی داره 
بوی نویی اینجا بد جور آزار دهنده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی